خرید بک لینک
پاییز هم دارد می رود..ولی خوبی اش این است که همیشه خوش قول بوده و بر میگردد.کاش آدمهای زندگی مان که دوستشان داشتیم پاییز بودند و اگر میگفتند خداحافظ دیدارمان به قیامت خیالمان راحت بود که بلوف میزنند و ته دلشان دوست دارند که دوباره برگردند و بر هم میگشتند..روزهای آخر پاییز از نظر من غم انگیز ترین روزهای زندگی یک آدم است..یک آدم معمولی نه..آدمی که حداقل دستی به قلم داشته باشد و نقاش ماهری باشد" و یا نبض موسیقی زیر پوست انگشتانش نفوظ ..آدمهای خاص..

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 17:27

دیگر آن آدم صبور زیر باران بمان قبل نیستم..کرکره ی پنجره ام را هم کشیدم تا ابرهای خاکستری آماده به گریستن وسوسه ی تماشا شدنشان را از سرم بپرانند .. تمام وجودم کرخ شده و هیچ واکنشی به زار زدن های آدمهای اطرافم ندارم..اصلا مگر موقعی که من مویه میکردم کسی بود که بیاید حداقل دستم را بگیرد و بگوید قصه نخور همه چیز درست میشود؟منی که حتی انتظار آغوش کشیدنشان را هم نداشتم؟..همش فکر میکنم میبینم تمام زندگی ام را در برزخی که به دست خودم آفریده بودم دست و پا زده ام ..فقط یک روزی یادم هست یک آدمی آمد پایش خورد به پیاله ی برزخم "همه اش را وارونه کرد " خیال کردم فرشته ی زودرس زندگی بعد از مرگ من است "ولی نبود..آمده بود که جان را زره زره از تنم بیرون بکشاند و مرا به مرگهای بی صدا و دردآور دچار...فرشته ی زجر بود انگار..با آن موهای بلند و چشمهای مشکی و سینه های برآمده و پوست روشن و صدای لعنتی اش که هر بار می شنیدم سست عنصر ترین موجود روی زمین میشدم و آخرین قطرات جان نداشته ام را چکه چکه به پایش قربانی...کاش پیاله ی برزخم را وارونه نمیکرد و مرا نیمه جان رها..پاورقی:ساعت دو بیست و چند دقیقه بامداد..دست خودم نیست که درست موقع گیجی و منگی خواب کلمات به ذهنم هجوم می آورند..چرا نیمه شبها فقط؟؟پاورقی: شاید زود آرزویت کردم.مهم نیست.منتظر می مانم که فصل چیدنت برسد.حتی اگر این پاییز آخرم باشد .پاورقی:من در غم انگیز ترین حالت ممکن از زندگی ام قرار گرفته ام...آذری که نمیخواهد تمام شود...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 17:27

هروقت آمدم خودم را به بیخیالی بزنم یک تکه سنگه از خدا بی خبر آمد خورد وسط شیشه ی پنجره ی خوشبختی ام...نشد یک بار به روی زندگی بخندم و اخم نکند و وسط ذوق زده گی ام خبر بد به گوشم نرساند..یک بار قرار گذاشتم با دردهایم بنشینم حرف بزنم تا حالی شان کنم دست از سر بی صاحبم بر دارند.. آدمه تمام شده که دیگر زخمهای عمیق و سوزش شلاق حس نمیکند!!عمر من که گذشت..نه هیوا خدای خوبی برای پرستیدن بود نه شانه هایش جای امنی برای گریه هایم..دست رد روزگار هم آنقدر محکم به سینه ام خورده که نفس کشیدن های معمولی ام را هم با درد می بلعدم و بیرون می دهم...اینکه زنده مانده ام از سر اجبار بوده و هر ثانیه میمیرم و باز تمام می شوم..می شود بگذاری یک بار از ته دل بخندم تا بفهمم لبخند عمیق اصلا چه طعمی دارد؟باور کن ماه آخر پاییز رحم ندارد " بگذار فقط یک بار از ته دل بخندم...سنگ بدبختی و بیچارگی ات را که برای شیشه ی پنجره ام نشانه گرفته ایی غلاف کن...آدمه تمام شده که اینقدر زجر دادن ندارد...!!

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1402 ساعت: 10:31

صفحه بندی